میرزا به لیلا دختر رمضان علاقه دارد اما دختر و خانواده اش با این وصلت مخالفند. لیلا به جوان کارگری به نام احمد علاقهمند است. میرزا و نوکرش رجب از رودخانه یک ماهی صید میکنند که در شکمش یک انگشتر افسانه ای است. آنها با خواندن نوشتهٔ روی انگشتر با غولی که خود را جومبو میخواند مواجه میشود و میرزا از غول میخواهد که ثروت کلانی در اختیار آنها بگذارد.
نظرت چیه؟
نظرات