پدربزرگی برای نوه های خود یکی از داستان های هزار و یک شب را تعریف می کند: پیش قراولان پادشاه در جنگل پای هیزم شکنی را می بندند و رها می کنند. هیزم شکن شاهد است که مرد شروری به نام جین خان دختر عمویش بانو را به جنگل می آورد. او بانو را لحظه ای تنها می گذارد تا خود را به رضایت به او تسلیم کند، و بانو، با استفاده از فرصت، دست و پای هیزم شکن را باز می کند…
نظرت چیه؟
نظرات